تبلیغات
دفترچـه - امروز...
یادداشت های من از آنچـه می گذرد...
امروز...
16 مرداد 94 ساعت 20:15 | نوشته ‌شده به دست Za _ Va | ( یادداشت های دوستان )

منِ بشر چقدر میتونم پررو باشم آخه خدایا!

الان حدود 1 ماه از شب های قدر میگذره، شب هایی که با گریه و دعا به صبح میرسید. گریه ای که از دل پردرد و غصه خبر میداد و دعاهایی از سر نیاز واسه بخشیده شدن.

حالا بعد از 1 ماه چقدر سر قولم موندم، خدایا خودت بگو مقدرات منِ بشر رو چی نوشتی توی اون شب ها که حالا، بعد از 1 ماه دوباره گیج و حیرونم.

خدایا دلم شب قدر میخواد، دلم احیا و قرآن به سرگرفتن میخواد، دلم خیس شدن شیشه های عینک از سیل اشک میخواد.

خدایا تو که حکیم و رحیمی یه کاری واسه دل من بکن، فقط خودت از پسش برمیایی، فقط خودت میتونی حالمو خوب کنی، نه هیچ هوای خنک و منظره ی قشنگی، نه هیچ غزل و فال حافظی و نه حتی هیچ آهنگی از خواننده ی محبوبم، فقط خودت...
.
.
.
فقط خدا





یاعلی،
خوش باشید...



دسته بندی شده در: خودمونی ,


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
نویسنده
آمار دفترچـه
تعداد یادداشت ها :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :